X
تبلیغات
میگی ... میگم

میگم...

من مدتهاست که دارم سعی میکنم جای آدمهای دور و برم را در دلم پیدا کنم...حس خوبی بود و من  

هم خیلی خوب پیش رفتم...

یکسری آدمها خیلی جا گرفته بودند...راستش اشتباهی جای دیگری را گرفته بودند...همکار بود آمده 

بود نشسته بود جای دوست...جای بیشتر هم میخواست!...برداشتمش

و نشاندمش جای خودش...خوشش نیامد...برایش توضیح دادم که

همکار خوبی هستی همکار هم بمان...نشنید...دیگری اما اصلا نفهمید که جایش عوض شده...که هر 

روز از هم خبر داشتیم و ماههاست از هم بی خبریم...گله ای نکرد...من هم حرفی نزدم...به یکسری 

جای بیشتری دادم...نقش بیشتر...وقت بیشتر...دل است دیگر...برای بعضی جا باز کردم...که خوب 

بنشینند در دلم...خواستنی و ماندنی...

...تا رسیدم به این روزها که من ماندم و یکسری آدمهایی که هر چه گشتم هیچ جایی برایشان در دلم

پیدا نکردم...سخت بود...طول کشید اما گذاشتمشان بیرون...

و حالا ...که یک چندتایی جای خالی پیدا کرده ام در دلم که کسی را برایش ندارم...از آن جمله جای

تو! که بدجور خالی بودنش توی چشم است...یعنی راستش را بخواهی چندتایی آمدند...خیلی

هم خواستند که بمانند...اما تو نبودند...برای من تو نمی شدند...دل هم اینرا زود فهمید...

پی نوشت: این یکی فرق میکند...راستش نگرانم...میترسم "د" جایت را بگیرد...همین...

+ نوشته شده در Sun 19 Feb 2012ساعت 6:29 PM توسط فاطیما |

میگی...

این روزها فقط دارم قورت میدهم...زشت ترین قورباغه های عمرم را ردیف کرده ام برای قورت

دادن...گاهی یکی یکی...اگر توانی باشد...چندتایی در یک روز...قورت میدهم...همینکه خودم قورباغه هایم را 

قورت می دهم...همینکه همه تمرکزم این روزها شده است قورت دادن زشت ترینشان...همینکه وقتی برای تو

و قورباغه هایت ندارم...همینکه قورباغه ای مرده را از پستوی ذهنم بیرون میکشم و قورت می دهم...احساس 

خوبی است...

قورباغه را قورت می دهم...خودم را به یک نوشیدنی گرم دعوت می کنم...در یک رستوران خیابانی...جایی که

کسی را نشناسم اما بشود رفت و آمد مردم را دید...با همه قورباغه هایشان...اما قورباغه ای به تو اضافه

نکنند...نفس عمیقی و دودی به هوا...انگار که بزرگترین کار دنیا را کرده ام...تقویم را نگاه می کنم...قورباغه 

بعدی و قورت دادنی دیگر...

ناتوان شده ام...گاهی حس می کنم کارهای روزمره هم شده قورت دادن قورباغه...

میگم...خواستم در مورد قورباغه هایم بگویم...اما...همین جا بمان...قورت میدهم و میایم...

پی نوشت: کتاب "قورباغه ات را قورت بده" را دوباره بخوان.

+ نوشته شده در Sat 20 Aug 2011ساعت 4:1 PM توسط فاطیما |

میگی بازی میکنی...میگم...آره...کی بُر بزنه...میگی من خوب بُر میزنم...اعتماد کردم...

میگم بذار ببینم بهمون چی افتاده...

گدایی حضانت پسر پنج ساله از آن من... لاس زدن با زنهای اداره از آن تو...

دوختن بکارت با پول قرضی از آن من...لذت همخوابگی با اجرت نقدی از آن تو...

عمری به یتیم داری رفته از آن من...خواستگاری به چهله نرسیده از آن تو...

یک آینه و دو شمعدان سوخته از آن من...هزار سکه بخشیده از آن تو...

تعهد هشت سال رابطه پر قول بی خاتمه از آن من...یک ازدواج سنتی بی حاشیه از آن تو...

نه ماه درد بارداری ناخواسته از آن من...یک عمر نام ها و اجازه ها دربسته از آن تو...

چهار متر مصونیت اجباری از آن من...اختیار یک پوشش چند سانتی از آن تو...

یک زندگی با حق ارث و شهادت نصفه از آن من...همه قوانین نوشته شده نامردانه از آن تو...

همه قسطهای آخر ماه نپرداخته از آن من......دود و مستی رفقای شبانه از آن تو... 

درس خونه پدری با کتک گاه و بیگاه از آن من...سهم من از صندلی های دانشگاه از آن تو...

نان آوری با صیغه چند ساعته از آن من...ریاست با حقوق و مزایا و بیمه از آن تو...

گناه راندن تو از بهشت به تهمت نادانی از آن من...وعده حوری در ازای خوردن سیب نافرمانی از آن 

تو...

این همه تکلیف از آن من...آن همه حقوق از آن تو...

همه نداشته ها از آن من...همه خواستنیها از آن تو...

همه زن بودن از آن من...همه نامرد بودن از آن تو...

میگی...کجایی...با خودت چی میگی...بازی میکنی بلاخره یا نه....

پی نوشت: و نامجو همچنان میخواند..."شاید که آینده از آن من"...

+ نوشته شده در Wed 23 Mar 2011ساعت 10:46 AM توسط فاطیما |

میگی...اختیار دارین خیلیم فرق می کند...

میگم...دستتو محکم گرفتم...یه لحظه بایست ببینم...چه فرقی می کند که ندانی ویولون چیست یا یک سه 

تار زن حرفه ای باشی...فرق های و هلو را ندانی یا آیلتس آکادمیک 7.5 بیاری...به عمرت هم یکبار رستوران 

غذا نخورده باشی یا صاحب  فلان رستوران زنجیره ای باشی....همیشه لباس ماماندوز بپوشی یا پز مارکهای 

لباساتو بدی...خواندن و نوشتن رو تازه شروع کرده باشی یا سال آخر دکترا باشی...مهر ورود کلی کشورهای 

دنیا تو پاسپورتت باشه یا بدون پاسپورت بمیری...

آره چه فرقی می کند...میگی...دستم...و من ادامه میدم...

چه فرقی می کند که سی سال تجربه زندگی مشترک داشته باشی یا هنوز آرزوی اونرو...هدیه تولدت 

ماشینی با شماره پلاک تاریخ تولدت باشه یا یه دستفروش تو متروی شهر...

وقتی هنوز یاد نگرفتیم همدیگر رو دوست بداریم...هنوز بلد نیستیم ساده بگیم"دوست دارم"...

اینقدر سنگ شدیم که اگر کسی هم بهمون بگه "دوست دارم" میگیم: ممنون!

حالا خواستی بری برو...اما یادت باشه هر روز با خودت تمرین کنی تا... یاد بگیری... بگی "دوست دارم"... 

آره...دوست داشتن بلد بودن میخواد...ابراز کردنش هم هنر میخواد...

پی نوشت: قطعه "دوست دارم" کار گروه آرین با کریس دبرگ رو بخور...برات خوبه!

+ نوشته شده در Wed 16 Mar 2011ساعت 10:0 AM توسط فاطیما |

اکنون که این نامه را برایت می نویسم آغاز سال 2011 میلادی است و من نمیدانم که چند سال پس از این میتوانم این نامه را برایت بخوانم و چند سال بعدتر آن... تو میتوانی آنرا بفهمی...با این حال برایت مینویسم.

عزیزم...مادرت زنی است تحصیلکرده و به احتمال پدرت...اما تو هیچگاه نپرس که "علم بهتر است یا ثروت"...با این حال همواره در پی " آگاهی" باش.

نازنینم...همواره خود را از گزند تعصب به دین، ملیت و نژاد در امان بدار...اما تا میتوانی در دانستن بکوش که بی شک تو را متوجه حضور "او" میکند.

مهربانم...آن هنگام که تعهد کردی مهربانی را برای همیشه در مسیر زندگیت همراه کنی...همیشه با او "باش"...بگذار حضور تو را حس کند...بگذار آغوش تو گرمش کند و نگاه پر امیدت را همیشه در ازدحام جستجو کند. 

نفسم...نه من و نه پدرت قرار نیست همیشه تو را درک کنیم...از ما بیش از یک پدر و مادر نخواه...که آن هم البته کم نیست...بگذار به اندازه یک نسل متفاوت فکر کنیم...آرام باش گفتگو تفاوتها را دلنشین میکند.

مرد کوچکم...همیشه در زندگیت پر از خواسته باش و مردانه پای یک یکشان بایست...مغرورانه مرد باش اما از "مرد" بودنت استفاده نکن...ذلیل میشوی...سعی کن مردانگی را پیشه خود کنی...سخت است میدانم.

زندگیم...ورزش کن بگذار هر سلولت لذت بودن را حس کند...قدری هم از هنر بدان تا آنچه را نتوان گفت تو ترسیم کنی...بنوازی آهنگ دل مردم را...شور دهی به این شعور...تاریخ زیاد بخوان که پر از تکرار است و سفر...بسیار هم سفر کن تا دل کندن را بیاموزی.

ثمره ام...مردمان را هر یک چون ستاره ای ببین که قدری از راهت را روشن میکنند...هر کدام را در مداری قرار بده...دور و نزدیک...از نورشان در رفتن بهره بجو...تو نیز هیچگاه نورت را از آنان دریغ مکن.

میگی...میگی...به انتظارت آنقدر میمانم تا برسد آنروزی که برایم بنویسی...

پی نوشت: دوستت دارم...

+ نوشته شده در Wed 2 Mar 2011ساعت 3:33 PM توسط فاطیما |

میگی...بهار...بهار که شد...نه تابستان...پاییز...پاییز وقتش است...ای زمستان هم که رفت...

میگم چقدر در حصر زمانیم...ما از زمان چه میخواهیم...تو اصلا میدانی... 

من اما...خسته ام از فردایی که تهش را میدانم...داستانش را خودم نوشته ام و نقش من و تو از پیش معلوم 

است...

دل من یک "قصه ناخوانده"...یک "نامه نانوشته"...یک راه نیازموده...یک فردای پر خاطره می خواهد...

آری مرا بی خبر ببوس...بی اجازه دوست بدار...برایم بی بهانه هدیه بیاور...بی اختیار نگاهم کن...بی انتها 

بمان...

بگذار دلم ناگهان هل کند...پر شود از دلهره نادانسته ها...

پی نوشت: آن مرد  آمد..."بی خبر" آمد...

+ نوشته شده در Thu 24 Feb 2011ساعت 7:45 PM توسط فاطیما |

من میمیرم از گرسنگی...اما ته مانده غذای کسی را نمی خورم...

من میخوابم در بی پناهی...اما سقف خانه ام را با کسی قسمت نمی کنم...

من میگذرانم در تاریکی...اما چشم بر روشنایی خانه همسایه ندارم...

من میسوزم در نبود عشق ...اما گدایی محبت از رهگذران نمی کنم...

من تمام میشوم در تنهایی...اما گوش دل به هرزه گویان نمی دهم...

من پنهان میشوم...نیست میشوم...آنقدر میمانم...تا تو هست شوی...حضور یابی...

قوتم دهی...پناهم دهی...روشنیم دهی...شورم دهی...

میگی...کاش سخنی میگفتی تا این عقل بداند که تو هستی... 

پی نوشت: پنهان می شوم تا تو از نو پیدایم کنی.

+ نوشته شده در Thu 3 Feb 2011ساعت 9:14 PM توسط فاطیما |

بعضی ها درس میخوانند تا کار کنند...بعضی ها کار میکنند تا درس بخوانند.

بعضی ها ازدواج میکنند چون بچه دوست دارند...بعضی ها بچه دار میشوند تا ازدواجشان دوام یابد.
بعضی ها سلام میکنند تا نگاهشان کنی...بعضی ها نگاه میکنند تا سلامشان کنی.
بعضی ها خوب درس میخوانند...بعضی ها خوب کار میکنند...بعضی ها خوب پول در می آورند...بعضی ها خوب پول خرج میکنند و بعضی ها عجیب پول جمع میکنند.
بعضی ها نان فکرشان را میخورند...بعضی ها نان زورشان را...بعضی ها نان زیباییشان را...و بعضی
ها هم نان بقیه را خوب میخورند.
بعضی ها همه زندگیشان دروغ است...بعضی ها حتی یک دروغ هم نمیگویند.
بعضی ها حوصله خودشان را هم ندارند...بعضی ها همیشه برای همه چیز و همه جا حوصله 
دارند. 
بعضی ها نگرانند تا ازدواج کنند...بعضی ها ازدواج اول نگرانیشان است.
بعضی ها در خوشی گذشته اند...بعضی ها در حال خوشند...بعضی ها توهم خوشی فردا را دارند.
بعضی ها چقدر فکر میکنند...بعضی ها چقدر حرف میزنند...بعضی ها چقدر فکر نکرده حرف میزنند.
بعضی ها در بودشان مشهورند...بعضی ها تا میمیرند معروف میشوند.
بعضی ها تا حرف نزده اند قیمت دارند...بعضی ها تا حرف میزنند از قیمت می افتند.
بعضی ها بی حساب محبت میکنند...بعضی ها با محبت معامله میکنند...بعضی ها محبت دیگران را 
هم نمی بینند.
بعضی ها به خودشان هم زحمت نمی دهند...بعضی ها بار دیگران را هم بر میدارند.
بعضی ها از تنهایی لذت میبرند...بعضی ها در جمع خوشند...بعضی ها نوش دیگران را هم نیش 
میکنند.
بعضی ها به خودشان می بالند...بعضی ها به داشتن دیگری...بعضی ها فقط از خودشان حرف
میزنند...بعضی ها پشت دیگری.
میگی چقدر آدم ها با هم متفاوتند...میگم...چی بگم...

پی نوشت: تو کدامشانی...

+ نوشته شده در Sun 24 Jan 2010ساعت 10:16 PM توسط فاطیما |

از بچگی هم دلم همین را میخواست...یک مادربزرگ پیر...آنقدر پیر که کلی طول بکشد تا به آشپزخانه برسد...آرام اما پویا...صبح که بیدار میشوی بخار سوپش به هوا باشد و خورشتش هم بار...

کار خودش را میکند...کاری ندارد که تو کی بیدار میشوی اما بدجور به غذا خوردن و نخوردنت اهمیت میدهد...هر بار که سر از کارت بر میداری و نگاهش میکنی...نگاهت میکند و لبخند میزند...و تو چقدر از سرعت زندگیش راضی هستی... آرام آرام...یک جعبه پر از دارو و یک کتاب دعا...

میگی تو مثل دخترم هستی...میگم...هیچی نگفتم...بغض کردم...خواستم بغلت کنم...نتونستم...شاید حس کردم زود باشه یا تو فرهنگ شما عجیب باشه...دست گذاشتم روی شونه هات...ممنون...همینو گفتم... اما یادم اومد خدا چقدر دیر آرزومو بهم داد...چراشو نفهمیدم...

پی نوشت: با تو مگر دیگر آدم از زندگی مرگ بخواهد...

+ نوشته شده در Sun 13 Sep 2009ساعت 2:23 PM توسط فاطیما |

من برگشتم...پر از عشق بودم آن لحظه...حس آبی را داشتم که به سنگ میکوبد تا شکاف بردارد...تا به او حیات دهد...تا از مانع شدن دست بردارد...تا نرم شود...تا زنده شود...

پر از اشک بودم...اما پر از عشق...حس کردم عشق خاصیتم شده است...حتی اگر تو نبینی یا وانمود کنی که ندیدی...

میگی...چندتایی پرسیدی...معمول جوابت را دادم...گله هم نکردم...بی انتظار و آرام بذر محبت میکاشتم...تا جوانه بزنی...حتی اگر من نباشم که ببینم...و گلت را هم کس دیگر بچیند...

دلم اما نگران است که دیر از سنگ بودنت...دور... شوی...که رودخانه خشک شده باشد و دیگر سنگها همه راه خود را رفته باشند...

پی نوشت: نمیخواهد...

+ نوشته شده در Sat 9 May 2009ساعت 5:17 PM توسط فاطیما |