|
|
|
|
|
از بچگی هم دلم همین را میخواست...یک مادربزرگ پیر...آنقدر پیر که کلی طول بکشد تا به آشپزخانه برسد...آرام اما پویا...صبح که بیدار میشوی بخار سوپش به هوا باشد و خورشتش هم بار... کار خودش را میکند...کاری ندارد که تو کی بیدار میشوی اما بدجور به غذا خوردن و نخوردنت اهمیت میدهد...هر بار که سر از کارت بر میداری و نگاهش میکنی...نگاهت میکند و لبخند میزند...و تو چقدر از سرعت زندگیش راضی هستی... آرام آرام...یک جعبه پر از دارو و یک کتاب دعا... میگی تو مثل دخترم هستی...میگم...هیچی نگفتم...بغض کردم...خواستم بغلت کنم...نتونستم...شاید حس کردم زود باشه یا تو فرهنگ شما عجیب باشه...دست گذاشتم روی شونه هات...ممنون...همینو گفتم... اما یادم اومد خدا چقدر دیر آرزومو بهم داد...چراشو نفهمیدم... پی نوشت: با تو مگر دیگر آدم از زندگی مرگ بخواهد... |
||
|
|
|
|
|
من برگشتم...پر از عشق بودم آن لحظه...حس آبی را داشتم که به سنگ میکوبد تا شکاف بردارد...تا به او حیات دهد...تا از مانع شدن دست بردارد...تا نرم شود...تا زنده شود... پر از اشک بودم...اما پر از عشق...حس کردم عشق خاصیتم شده است...حتی اگر تو نبینی یا وانمود کنی که ندیدی... میگی...چندتایی پرسیدی...معمول جوابت را دادم...گله هم نکردم...بی انتظار و آرام بذر محبت میکاشتم...تا جوانه بزنی...حتی اگر من نباشم که ببینم...و گلت را هم کس دیگر بچیند... دلم اما نگران است که دیر از سنگ بودنت...دور... شوی...که رودخانه خشک شده باشد و دیگر سنگها همه راه خود را رفته باشند... پی نوشت: نمیخواهد... |
||
|
|
|
|
|
ما توافقی از هم جدا شدیم...هر دو در چشم هم نگاه کردیم و به هم فهماندیم که مثل قبل با هم صمیمی نباشیم...چقدر حس کردم بزرگ هستیم... برای هر دویمان خوب بود...حداقل برای مدتی...شاید دلمان برای هم تنگ شد و برگشتیم...شاید هم نه...اما ادامه به رابطه ای که تو مثل قبل به من احترام نمیگذاشتی و من هم مثل قبل نمیخواستم برایت درد دل کنم...به نفع هیچ کداممان نبود... میگم من و تو برای شروعمان کسی را نخواستیم...برای ادامه هم نه...پس برای پایان هم نیازی به اجازه کسی نیست...میگی من فقط میخوام مثل قبل نباشیم...و گفتی مثل من و فلانی...و من از این مقایسه دلخور شدم... میگم رابطه من و تو مال من و توست...قسم میخورم که کسی منو به اینجا نشستن مجبور نکرده...و من بعدش هم مواخذه نمیشم...میگی من از فلانی های تو بدم می آد... میگم و با نگام دارم ازت میخوام که به من و رابطه هام احترام بذاری حتی اگه دوسشون نداشته باشی...اونا رو به رسمیت بشناسی حتی اگه چیزی ازشون سر نیاری... این رابطه ها ...هستند...بهتره بهشون احترام بذاری...انکار یا نصیحت به پایان هیچ چیزی رو عوض نمیکنه... من و تو خیلی با هم متفاوتیم...تو هیچ وقت اینو حس کرده بودی...اما من اینو دوست داشتم...ذهنمو به چالش میکشوند... پی نوشت: این اولین باری بود که من و تو فقط در مورد خودمان حرف زدیم...شاید فهمیده بودیم که این فلانی ها بودند که به این رابطه احترام نگذاشتند... |
||
|
|
|
|
|
میگی...تو اصلا با من حرف نمیزنی...منم با تو هیچ...نه که دلمان نخواهد...زبانمان مشترک نیست...گاه چقدر از این جور واجوری زبانها لجم میگیرد...دورمان کرده است از هم... حرفهامان دور...اما نگاهمان نزدیک...و دلمان هم...چقدر زود برای هم تنگ میشود...دلم تنگ چه میشود...تنگ آنهمه تلاش تو برای فهماندن من...فهمیدن من... گاه زبانمان مشترک است...دل است دیگر...حرفش نمی آید. پی نوشت: به من نگو اولین راه برقراری ارتباط حرف زدن است...این قراردها مال تو...بردار و برو. |
||
|
|
|
|
|
تو خوبی...خیلی خوب...دلم پیش تو نیست...حقت را به کس دیگر میدهم. او بد است...خیلی بد...دلش پیش من نیست...حقم را به کس دیگر میدهد. من از تو پر میشوم از شور...از عشق...تو خالی میشوی و خالی میمانی...من او را پر میکنم از شور... از عشق...او پر میشود و پر میماند...تو از من دلگیر و به او حسود...من از تو شرمنده و از او دلگیر...و او غافل از من و تو...پی کس دیگر که پرش کند از شور...از عشق...تو دلواپس من...و من...قلبم برای او میتپد... داستانی است اینجا...هیچ کس حقش را نمیگیرد...من حق تو را خرج او میکنم...او حق مرا خرج کس دیگر...و ما همه از هم دلگیر...همه به هم حسود...همه به هم وامدار...همه به هم بدهکار... میگی...اما گوشم با تو نیست...دلم هم...میگم...اصلا نیست که بشنود... پی نوشت: بیا برگردیم همین امروز..میخواهم حقت را بدهم...شاید او هم بیاید تا حق مرا بدهد... |
||
|
|
|
|
|
دبستانی که بودم چقدر از زنگ جمله سازی خوشم می آمد...جمله که هیچ...اندازه یک دنیا حرفم می آمد...حالا شده ام پر از کلمه...جور واجور...دریغ از "یک" جمله که بشود با این همه کلمه بسازی...نمیدانم شاید کلمه ها پر معنی شده اند...یا متفاوت معنیشان میکنی... آنموقع چقدر شبیه هم بودیم...حتی جملاتمان...نوشتنمان...رنگ مدادمان...با هم سیاه بودیم...با هم قرمز میشدیم...چقدر ساذه مینوشتیم...بلند میخواندیم... بابا همیشه نان میداد و من هیچ نمیپرسیدم که چرا مادر نان نمیدهد...شاید نان بابا کافی بود و مادر از نان نیاوردن خودش راضی...و من آرامشی داشتم... برای من تکراری نبود اگر هر روز سرمشق مینوشتم آنمرد با اسب آمد...هر روز خط میخورد...و من دوباره مینوشتم که آنمرد باز بیاید...حتی در باران... یکبار تصمیم کبری را خواندم و هزاران تصمیم گرفتم...بزرگتر از کبری... حسنک را خواندم و تمام نشده...حسنک پیدا شد...حتی اگر دلش برای صدای گاوش تنگ شده بود...اما من نگران نبودم که نکند از خانه فرار کرده باشد... من نگران کوکب خانم هم نبودم...که با آن کدبانوییش زن همسایه دو تا شود... به"همه با هم" که رسیدیم...همه شدیم...یکی شدیم...چقدر آنروز بزرگ شدیم...با آنکه قدمان هنوز به تخته سیاه نمیرسید...تخته هم سیاه نبود...که اگر سیاه بود هر چه مینوشتی پاک نمیکرد...چقدر زود یادش میرفت دیروز جلوی اسمت چند ضربدر گذاشته بودم...پر از ستاره میشد امروز...دلم برای سفیدی تخته سیاه تنگ شده... دلم از همه درشتان عالم سیر است...یک ریز علی میخواهد که همه راه را مشعل بدست برهنه بدود...بی بهانه...بی آنکه بیم آن داشته باشد که مشعلش خاموش شود... پی نوشت: نگو که میدانم دل من و تو یک سادگی بی انتها میخواهد... |
||
|
|
|
|
|
خوب آمده ام که غبار روبي کنم اينجا را...گاهي حرفي نمياد...گاهکي هم نميداني از کجاي اين دل و آن ذهن بنويسي...شده است بازار شام...شتر با بارش گم ميشود... گاه حس ميکنم آنقدر بزرگ شده ام که سرم دارد به سقف آسمان ميخورد...کاش ميشد چشمانت را مي بستي و به همين قليل دانسته...کفايت ميکردي...زمان آمدن که با من و تو نبود...کاش زمان رفتن با ما بود...گاه شب ميشود و من هنوز گيجم... منگ آنچه در صبح ديده ام يا شنيده ام...گاه يک روز براي اين همه ورودي کافي نيست...زمان ميخواهي تا آناليزشان کني...و کاش هميشه داستان به همينجا به سر برسد که مجبور نشوي قلم قرمز برداري و پيش فرضهايت را دوباره مرور کني و دلت تغيير بخواهد...نه...نه که دلت تغییر بخواهد...روزگار تصمیمش این است...بنا را بر این گذاشته که این "من" را بشکند...و تو را عجیب آدمت کند...تا میخواهی بلند شوی و سر زانوهایت را پاک کنی و ادامه دهی...با صورت خورده ای زمین... میگی من...میگم قبل اینکه نوبت به تو برسد...که روزگار "من" ات را بشکند..."من" ات را مچاله کن و برایش هدیه بفرست... پی نوشت: مچاله اش کردی؟ |
||
|
|
|
|
|
میگی ما از آخوند بدمان می آید؟...میگم خوب معلوم است...توقع داری خوشمان هم بیاید... پنج شش سالی داشتم که مادربزرگ ـ خداش بیامرزد ـ پنجاه تومانی را کنار یک استکان کمر باریک چای تو یک سینی نقره ای میگذاشت و میگفت بگو روضه ابالفضل...هنوز شروع نکرده گریه زنان همسایه بلند بود...دو سه دقیقه ای میخواند...همیشه هم نصفه...همان سالها یک حاج آقا موسوی بود که آنقدر روی پله حیاط منتظرش مینشستیم تا بیاید و آجیل مشکل گشا بدهد...یادم هست وقتی فوت کرد...با بچه ها تصمیم گرفتیم...به یادش آجیل پخش کنیم... دبستانی که شدم...زنگ نهار و نماز...با داد خانم ناظم...وسطی بازی کردن را بیخیال میشدیم که چی...آقا آمده برای نماز جماعت...پبش خودمان میگفتیم خوب آقا یکبار هم بیابید با ما زو بازی کند... بزرگتر که شدم...آقا همچنان برای نماز جماعت می آمد...البته احکام هم میگفت...فقط بانوان...وقتی وارد حیاط میشد...صدای بلندگو می آمد...بچه ها مقنعه هاتون...پیش خودم میگفتم فرق این آقا با باباهای بچه ها چیه...چقدر بهم بر میخورد حرف که میزد سرش پایین بود...پرسیدم...گفتند میخواهد به گناه نیفتد...ولی دقت کردم...با همه اینطوری نبود...بعدها عبایش تمیزتر شده بود...روشن هم میپوشید...کرم...در مورد همه چی نظر میداد...همه را نقد میکرد...باید و نباید زیاد میگفت...بین دوستیهامان خط میکشید...سوال که داشتی...هر کدامشان یک جواب میدادند...گیجت میکردند...کم کم زیر همه آموخته هایم یک خط کشیدند و یک علامت سوال گذاشتند...بعضیهاشان قشنگ حرف میزدند...بخصوص وقتی جلوی دوربین می آمدند...یا قرار بود پستی بگیرند...اما هنرمندانه دورت میزدند...شب به صبح نرسیده...حرفهاشان یادشان میرفت...از خودت بدت می آمد که چه ساده پی شان رفتی...طوری رفتار کردند که انگار همه با ما دشمنند...باورمان شد...پر شدیم از ادعا...چشممان کور شد...خودمان را دیدیم... و این شد که همه با ما دشمن شدند...ما قوت نداشتیم که قوت بگیریم...اما مرگ بر این و آن از یادمان نمیرفت...این و آن رفتند پی زندگیشان...ما ماندیم و این جماعت آخوند...که نمیدانم در کدام ایستگاه آرام خودش پیاده خواهد شد...آنوقت ما میمانیم...بی توشه...با اندیشه مریخ و پرتگاهی در پیشارو... پی نوشت: سری را که درد نمیکند چه دستمال سفید ببندی چه سیاه...توفیری نمیکند. |
||
|
|
|
|
|
این یکی تنها سرگرمیش دیدن عکس و فیلم کودک است...دل است دیگر...سیزده سال است که یک چیز میخواهد...کوتاه هم نمی آید...آن یکی...از آقا که میپرسی چند تا بچه داری...یک چیز جواب میدهد...از خانم که میپرسی...یک چیز دیگر...تازه میفهمی که یکی دوتایی این وسط گم شده اند...حالا اینکه آیا استطاعتش را دارد یا نه...و این که حج رفتن استطاعت میخواهد و این یکی گاهی فقط یک... دخترک روستایی در اندیشه شهر با پدر نمی آمیزد...با مادر ناسازگار است...این طرف شهریها گلایه از چه که ندارند... این یکی همه آرزویش ورود به دانشگاست...آنطرفتر کسی خریده و آمده تو...ترم دوم نشده...شروع میکند از کلاسها در رفتن...بعد هم انگار دنبالش کرده اند...میخواهد خوانده نخوانده تمامش کند... شب است...کسی قدم میزند تا خورده هایش هضم شود...کسی را می بیند که زده است بیرون تا نگاه معصوم کودک نخورده اش را نبیند... شلوغ است برای جراحی زیبایی آمده اند...اینبار قرار است از کجا بردارد و به کجا اضافه کند...منتظر است ببیند مادر پسرک چه دستور میدهد...اما اینجا خلوت است..ماهرویی است برای خود... آه ندارد که با ناله سودا کند... میگی نیمکتهای دنیا جابجا شده است... میگم آره ...دیر رسیدم...جا نبود...کنارت نشستم...همنیمکتی شدیم...میگی پس این نقش ...میگم اصلا قرار نبود مقابل تو بازی کنم...نقش ها هم قرار نبود این باشد...ولی نوری آمد...صدایی و حرکتی...قرار شد هر چه که هست...فقط خوب بازی کنیم...حتی اگر از نقشمان راضی نباشیم... پی نوشت: تو از نقشت راضی هستی؟ از بازیت چطور... |
||
|
|
|
|
|
نه خدای من این نیست...که او میگوید... خدای من بزرگتر از این حرفهاست که من و تو را به جرم تارکی مو به مسلخ بکشاند...اما عجیب گاهی گوشهایش تیز میشود...تا بشنود من پشت تو چه میگویم...سراپاگوش...تا جایی که اگر حواسم باشد و ببینمش...حرفم را قورت میدهم...و اصلا یادم میرود چه و چرا میخواستم پشتت حرف بزنم... خدای من را با کسی یا چیزی مقایسه نکن...اینقدر به حریم تو احترام میگذارد که جای تو حقت را به من نبخشد... طوری که گاهی کار بینمان به تعارف میکشد...یا من و تو ترجیح میدهیم که او حرف آخر را بزند... خدای من به کشش ولاالضالین من و تو کاری ندارد...اما همینکه تصمیم میگیرم آنچه دلم را رنجاندی را با تو تلافی کنم...بدجور نگاهش چپ میشود... خدای من دلش دریایی تر از آن است که کینه ای از شیطنتهایم به دل بگیرد...و معنای شتر دیدی ...ندیدی را خوب می فهمد...اما اگر بخواهی برایش همبازی بیاوری ...نمیدانم چرا زود قهر میکند...جر میزند و بازی را بهم میزند...آنقدر که به غلط کردن می افتی...چون میخواهی در بازی بماند...گاهی زندگیت را به مو میرساند...اما پاره اش نمیکند...نفست را نگه میدارد اما بند نمی آورد...اما حرفش یک کلام است...و خدا نکند که دلت بخواهد برود و او بگوید بایست...خدا نکند که چیزی را بخواهی و او برایت دیرتر بخواهد یا اصلا نخواهد...گر چه به او بارها گفته ام که تصمیماتی که برایم میگیرد...را با من در میان بگذارد...وای بر روزی که تصمیم بگیرد سیستم تو را ری ست کند...کسی جلودارش نیست...مگر پدر و مادرت را جلو بندازی... خدای من گوشهایش سنگینتر از آن است که غر و لندهای مرا بشنود.....اما...راستی زمزمه مناجات تو را در آن شب چطور شنید...نه آنجا که میخواهمش...خود را در معبد محصور میکند و نه آنزمان که میخواهمش...به مرخصی میرود...ولی نکند با این بندگی من از خدا بودنش استعفا دهد...ته دلم میترسد... امشب حرفی نمیزنی...قرار نبود فقط گوش دهی... میگی...مگذار که خدای نازنین مرا به کثافات سیاست بکشاند...با دنیای نامردیش مخلوطش کند...به بهای رسیدن به ناچیز...خدایم را...همه چیزم را...بستاند و به بهای کم بفروشد...به او بگو دست کثیفش را به خدای قشنگمان نزند... و میگم...نیاید روزی که ردپای خدا را گم کنیم...اما حس نمیکنی که مدتهاست که نیست...راستی من گمش کرده ام...یا او...تو بگو... پی نوشت: به خدا بگو برگردد...دلم بدجور هوایش را کرده است... |
||